|
همیشه تنها |
|
عشق يعني خاطرات بي غبار |
بهم میگن ساده نباش دوست نداره میگن دست تو دست غریبه ها می ذاره بهم میگن که تو منو بازیچه کردی میگن یه روز میری و برنمی گردی نمی دونن عشق منی ,غرورمو نمیشکنی آسمونم زمین بیاد ,بدون فقط مال منی بگو تو هم دوستم داری ,مرحم رو زخمام می ذاری نذار از دوریت بمیرم ,نگو که تنهام می ذاری بگو که سردی با همه,دوسم داری یه عالمه نذار که عشق منو تو رنگ جدایی بگیره نمی ذارم یه بی وفا عشقمو از من بگیره
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:44 توسط همیشه تنها |

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:13 توسط همیشه تنها |
تا لحظات با تو بودن را در تابلویی می کشیدم و به هنگام دلتنگی به آن می نگریستم . تا لحظات خوب با تو بودن را در شعری می گنجاندم و به هنگام دلتنگی آن را می خواندم .
ای کاش نقاش چیره دستی بودم
ای کاش شاعر بودم
ولی حال که هیچ یک از اینها نیستم فقط میتوانم بگویم :
دوستت دارم![]()
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 14:3 توسط همیشه تنها |
صداي تو خوب است . صداي تو سبزينه ي آن گياه عجيبي است كه درانتهاي صميميت حزن مي رويد . در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم . بيا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است . وتنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد . وخاصيت عشق اين است .
صدا كن مرا .![]()
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:49 توسط همیشه تنها |
(( خانه ي دوست كجاست ؟ )) در فلق بود كه پرسيد سوار آسمان مكثي كرد . رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد . وبه انگشت نشان داد سپيداري و گفت : (( نرسيده به درخت / كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تراست ودرآن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است . مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ / سربه در مي آرد پس به سمت گل تنهايي مي پيچي / دو قدم مانده به گل / پاي فواره ي اساطير زمين مي ماني وترا ترسي شفاف فرا مي گيرد . در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي : كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا / جوجه بردارد از لانه نور وازاو مي پرسي خانه دوست كجاست ))![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 13:2 توسط همیشه تنها |
من همان ديوانه اي هستم كه نور كامل ماه اين چنينم كرد.
زندگي گر عشق اجباريست![]()
گر مرگش بدهكاريست
و گر عاشق شدن رسم تبه كاريست
من تبه كاري شدم كز آسمان حكم جفايم بر زمين نازل شده
من تبه كاري شدم كه آب زمين از خون من رنگين شده
من تبه كاري به مرگ آلوده عاشق پيشه اي در عشق مدهوشم
من سكوتي مرگ آلودم
من تمام هستيم در عشق بود و عاشقي را جرم دانستم
و من اكنون مجرمي بر دار
يا كه شبگردي سراپا سوز سرماي زمستانم.
آن زمستاني كه سرمايش ز كمبود دمايي نيست
از دهان هيچ كس حرمي نميخيزد
دستها پيداي پنهان است
اين زمستان جور ديگر داردم پيغام:
اين زمستان سردي آن قلبهاي گرم
سردي انسانيت را با خود آورد است.
سالها با عشق بي عشقي سفر كردم
سالها از حق خود در وادي مردي گذر كردم
سالها انسانيت را مشق بر كردم
ليك امروز
با هزاران رمز و راز و سوز
دوستان ديوانه خوانندم
آري آري
اين چنين سرماي جان سوزي، تازگي دارد براي قلب خاموشم.
من گناهم چيست؟
با كه گويم درد مرگ راست بازان را
با كدامين گوش
با كدامين دوست آيا اين چنين همراه بايد گشت
من سكوتم مرگ مي آرد
و فريادم تبه كاريست
با طناب دار ميرم يا سكوت آيا؟
سربه داری بهتر است یا مرگ اجباری؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:25 توسط همیشه تنها |
اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر توبیا شروع من باش
پس از آن غروب رفتن![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:37 توسط همیشه تنها |
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی توبودن رابرای با توبودن دوست دارم
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:18 توسط همیشه تنها |
الا یا ایها الساقی ادر کاسا وناولها
که عشق آسان نموداول ولی افتاد مشکلها
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:12 توسط همیشه تنها |
و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان... نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد... پس محکوم شدم به تنهايي و مرگ... کنار چوبه دار از من خواستن تا آخرين خواسته ام را بگويم... و من گفتم به تو بگويند که... دوستت دارم
در دادگاه عشق متهم قلبم بود و وکيل دلم...![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:45 توسط همیشه تنها |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:9 توسط همیشه تنها |
* لحظه ی ویرانیم را حس نکرد آنکه سامان غزل هایم از اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد.
هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:6 توسط همیشه تنها |
میان هر دو چشمم جای پایت از آن ترسم که غافل کج نهی پای نشیند خار مژگانم به پایت
عزیزم کاسه ی چشمم سرایت ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:25 توسط همیشه تنها |
در پس كوچه ي بن بست رفاقت بوديم
كه دل انگيز ترين لهجه ي بودن ناگاه
در ميان نفس ساده ي ما غلطي زد
و تمناي دلي
آرام آرام ، كمي شعله كشيد
دستهاي من و تو رفت كه يك حادثه را رسم كند
روي دلواپسي ثانيه ها
تكيه بر قامت ديوارسفال
اندكي شيطنت از كنج لبان من وتو جاري شد
و سكوتي وسط معركه ي كوچك هم آغوشي
به غزل واژه بدل شد آسان و عجيب ،
دوستت دارم ![]()
اين لحظه به هر وسوسه اي مي ارزد . . .![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:52 توسط همیشه تنها |
روز اول آفتاب را آفرید. روزدوم دریا . روز سوم صدا را. روز چهارم رنگها را. روز پنجم حیوانات. روز ششم انسان را. وروز هفتم خداوند اندیشید که دیگر چه چیزی نیافریده است؟ پس تورا برای من آفرید....... تورا
وخداوند![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 14:49 توسط همیشه تنها |
پروردگارابه من بياموزدوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..عشق
بورزم به کساني که عاشقم نيستند...بگريم براي کساني که هرگز غمم
را نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به
صورتم ننواختند... محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند......![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 15:48 توسط همیشه تنها |
آنچنان عاشق باش که هیچ عیبی را نبینی.نه آنقدر ببینی که هرگز عاشق نشوی.
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 11:14 توسط همیشه تنها |
محبت شان نسبت به یگدیگر نامحدود می شود.
اگر انسانها بفهمند فرصت باهم بودنشان چقد محدود است.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:6 توسط همیشه تنها |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 23:39 توسط همیشه تنها |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 23:34 توسط همیشه تنها |
| ||||||